تبليغاتX
دو پرستو ..::..::.. دوتن عاشق

عـشـق آواز قـشنگیـسـت خــدا مـیـدانــد             سرنوشتی که مرا با تو به به خود میـخواند

هر چه از عشق گریزم به تو نزدیـک شوم             گـوش کـن قــلب مـن از دور تـو را مـیخـواند

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

یکی نیست به ما بگه آخه دو نفر که همدیگه رو دوست دارن چرا بزرگترا مثل این مامان و بابای من،

اینقدر مخالفت میکنن،آخه بگو مادر من،عزیز دلم جون هر کی دوست داری اینقدر مخالفت نکن،

بزار ما به کارمون برسیم،

بابا جون به جون خودت قسم ما همه فکرامون رو کردیم،

تا آخرشم هستیم

مگه نه علی جون !

تازه شما که میگین بعدش پشیمون میشید،خوب دورت بگردم اگه میخواستیم پشیمون بشیم،

خوب چرا توی این دو سال نشدیم !!!!!!!!!!

هان ! بگو دیگه،چرا ؟؟؟

ای . . . خدا برس به داد عاشقا

خلاصه براتون بگم ما این حرفا سرمون نمیشه،

یه یا علی گفتیم تا آخرشم هستیم میگید نه!

حالا میبینیم . . .

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 راستی! سلامی گرم خدمت تمامی دوستان گلم،امیدوارم که حالتون خوبه خوب باشه مثل من،

ببخشید الآن یادم اومد که سلام نکردم

خوب چکار کنم خسته شدم دیگه،هر چی میگیم فایده نداره،

حالا خوبه خانواده هامون بیان ببینن . . .

وای نه!خدا نکنه،

ولی در هر صورت ما باید تابع خانواده باشیم،چه میشه کرد رسم روزگاره دیگه

در پایان . . .

اول از همتون عذر خواهی میکنم که سرتون رو درد آوردم

بعد هم،تشکر به خاطر این همه لطفی که نسبت بهم داشتید

همینطور علی جون که تا الآن مثل یه کوه پشتم بوده و در تمامی غم و غصه هام شریک بوده،

امیدوارم بتونم تمام این خوبی هاتون رو جبران کنم،

راستی یادتون نره دعا کنید،هر چه زودتر همه به خواسته دلشون برسند

به امید . . .

 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم بهمن 1386ساعت 22:15 توسط فاطیما |


چه لطیف است حس آغازی دوباره،

و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس...

و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن!

و چه اندازه شیرین است این روز...

روز میلاد...

روز تو!

"فاطیما جان! ای بهترینم تولدت مبارک . . ."

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

+ نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 17:58 توسط على |


شب سردي است، و من افسرده

راه دوري است، و پايي خسته

تيرگي هست و چراغي مرده

 

مي كنم، تنها، از جاده عبور:

دور ماندند ز من آدم ها

سايه اي از سر ديوار گذشت،

غمي افروز مرا بر غم ها

 

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر آمد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

 

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر، سحر نزديك است

هر دم اين بانگ بر آرم از دل:

واي، اين شب چقدر تاريك است!

 

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟

قطره اي كو كه به دريا ريزم؟

صخره اي كو كه بدان آويزم؟

 

مثل اين است كه شب نمناك است

ديگران را هم غم هست به دل،

غم من، ليك، غمي غمناك است.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386ساعت 20:13 توسط على |


مهربانترینم سلام،امیدوارم که حالت خوب باشه،گرچه یک هفته ای هست که ازت بی خبرم.دیگه نمیخوام به صورت نوشتاری یا ادبی حرف بزنم بلکه میخوام گفتاری برات بگم.خیلی خسته شدم نمیدونم دردمو به کی بگم،نمیدونم چه کار کنم که جلوی مامان و بابا و بچه ها اشکم سرازیر نشه امّا حالا ایقدر اشک تو چشمام حلقه زده که دیگه مانیتور رو تار میبینم،گفتم یه کم برات درد دل کنم که یک گوشه ای از دردمو بفهمی هر چند که درکش خیلی سخته ولی برات میگم.

نه از آشنایان وفا دیده ام                      نـه از بـاده نـوشـان صفـا دیـده ام

ز نامردمی ها نرنجد دلم                      که از چشم خود هم جفا دیده ام

همه ی حرفای مبهم منو میتونی از این شعر بفهمی،امّا من دلم طاقت نمیاره و دوست داره بیشتر برات بگه.خیلی خسته شدم نمیدونم چرا امشب حال و هوای دلم ابریه و ممکنه که با یه ترانه غمگین بغضش باز بشه.نمیدونم چه جوری برات بگم که غم و غصّه هامو به تصویر بکشی،باور کن هر جمله ای که مینویسم چند تا اشک از گونه هام جاری میشه و روی کیبورد می ریزه.عزیز دلم فکر نکن اینا رو واست مینویسم که تو رو هم ناراحت کنم نه،میدونی چرا مینویسم چون دیگه هیچ امیدی غیر از تو ،توی زندگیم ندارم،نمیدونی چه جوری جلوی دهانم رو گرفتم که مبادا کسی گریم رو بشنوه.من میگم همیشه خدا با آدمای تنها و بی پناهه میدونی چیه؟خیلی دلم برای خدا تنگ شده ولی میترسم اگه صداش بزنم جوابمو نده،اگه میتونی تو یه وساطت کن. با برنامه ای که امشب برای تو اتّفاق افتاد(برادرم همه چیزو فهمید)حالم صد چندان بد تر شد میدونی چرا؟چون به فکر این افتادم که بعضی آدما مثل من و تو خیلی تنها بی کسند،اصلا" میدونی چیه؟دیگه طاقت زنده موندن ندارم و هر حظه ممکنه که یه کاری دست خودم بدم.الآن پشتمو به همه کردم و دارم مینویسم اگه بخوام بر گردم همه میفهمند که گریه کردم و صبرم داره تموم میشه،ولی هیچکس نمیگه اگه مشکلی داری بیا به من بگو . . . امشب یه طوری شدم که انگار همه دنیا رو سرم خراب شده،انگار همه بدبختی ها روی من آوار شده امّا چرا نمیدونم؟ای کاش الآن اینجا کنارم بودی و من سرم رو روی شونه هات میذاشتم و زار زار گریه میکردم که اینا همه از دل گرفتگیمه.دنبال یه فرصتی بودم که بتونم یه ذره خودمو خالی کنم که حالا این فرصت پیش اومده و نباید از دست بدم. علی من،مهربونم : میدونی چیه؟همه رو امتحان کردم،به همه یه روزی اطمینان کردم،ولی هیچکس بهم وفادار نبود،دارم دق میکنم،دارم میمیرم،میترسم تو هم زندگی ات رو به خاطر من تباه کنی.نه عزیزم فکر نکن که من بریدم،من همیشه پایبند بوده و تا آخرش هم هستم.میدونی از بس که از دست همه بدبختی کشیدم دیگه اگه هیچ کدوم رو نبینم دلم براشون تنگ نمیشه ــ از دستم ناراحت نشی تو رو نمیگم گلم ــ میدونی چیه دیگه دوست ندارم هیچ کدومشون رو ببینم(غیر از تو)دوست دارم یه جایی باشیم تنهای تنها که یه کم دردم آروم بگیره.تا یه کم به جای فکر کردن به دوری،جدایی و بدبختی فکر با هم بودن و خوشبختی رو بکنیم.امّا کی؟! خدا میدونه . . .

. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .

علی جان: شرمنده ام که تورو هم ناراحت کردم،ولی چاره ای جز نوشتن نداشتم،آخه خیلی میترسم که آخرین آرزو هم مثل آرزوی های دیگه بر باد بره،امیدوارم همه دوستان عزیزم برامون دعا کنن تا هر چه زودتر عاشق به معشوق برسه . . .

+ نوشته شده در جمعه هفتم دی 1386ساعت 22:17 توسط فاطیما |


خداوندا !!

زلیخا نیستم.

که حرمت نداشته باشم.

که پرده عصمت را بدرم

و یوسفی را که دوست دارم

به درد زندان بیازمایم.!

خداوندا!!

یوسف شریف خیالم را

از تو می خواهم

و عشقم

و نیازم را

و دل نوشته هایم را

به تو می سپارم . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 14:51 توسط فاطیما |


کسی به فکر گل ها نیست
کسی به فکر ماهی ها نیست

کسی نمی خواهد

باورکند که باغچه دارد می میرد

که قلب باغچه در زیر آفتاب ورم کرده است

که ذهن باغچه دارد آرام آرام

از خاطرات سبز تهی می شود

و حس باغچه انگار

چیزی مجردست که در انزوای باغچه پوسیده ست

حیاط خانه ما تنهاست

حیاط خانه ی ما

در انتظار بارش یک ابر ناشناس

خمیازه میکشد . . .


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 14:44 توسط فاطیما |